تبليغاتX
اسيـــــــر عشــــــق
اسيـــــــر عشــــــق

اسيـــر عشق نباشي دلت اراسته نگردد...


بــاور کــن سختــــه

چشم به راه

خيلي سخته اون كه ميگفت واسه چشات ميميره،

 بره و ديگه سراغي از تو و نگات نگيره،

 خيلي سخته توي پاييز با غريبي آشنا شي،

 اما وقتي كه بهار شد يه جوري ازش جدا شي،

 خيلي سخته كه دلي رو با نگات دزديده باشي،

 وسط راه اما از عشق يه كمي ترسيده باشي،

 خيلي سخته بري يك شب واسه چيدن ستاره،

 ولي تا رسيدي اونجا ببيني روز شد دوباره...

پنجشنبه 16 آبان1387 توسط اسيـــــر |

ستاره برگرد.......

ستلره

 اون منم که عاشقونه شعر چشماتو مي گفتم....

هنوز هم خيس مي شه چشمام وقتي ياد تو مي افتم....

هنوز هم مي ياي تو خوابم تو شباي پر ستاره....

هنوز هم مي گم خدايا کاشکي برگرده دوباره

چهارشنبه 15 آبان1387 توسط اسيـــــر |

چه كنم با تو اي دل؟

قلب  من

چه کنم ؟چاره کجاست؟

سهم من دردل اين ويراني يک سبد بي تابي است

 غم من تا به گل لاله سرخ دوشقايق باقيست

 ديده ام باراني است

 کاش آنجا که دل از عشق سخن ها ميگفت قلب ها سست نبود

کاش دراين دل تنگ مهردربند نبود...

جمعه 10 آبان1387 توسط اسيـــــر |

دل عاشق اما...

آسمانم عشق

آه اي خدا چگونه تو را گويم

كز جسم خويش خسته و بيزارم

هر شب بر آسمان جلال تو

گو اميد عشق دگر دارم

دل نيست اين دلي كه به من دادي

در خون تپيده، آه رهايش كن

يا خالي از هوي و هوس دارش

يا پايبند مهر و وفايش كن

تنها تو آگاهي و تو مي داني

اسرا اين خطاي نخستين را

تنها تو قادري كه ببخشايي

بر روح من صفاي نخستين را

از ديدگان روشن من بستان

شوق به سوي غير دويدن را

لطفي كن و خدا بيامورزش

از برق چشم غير رميدن را

راضي نشو كه بنده ي ناچيزي

عاصي شود به غير تو روي آرد

راضي نشو كه سيل سركشش را

در پاي جام باده فرو بارد

چهارشنبه 8 آبان1387 توسط اسيـــــر |

زندگي...

آشك

زندگي آن لحظه ي مسدوديست كه نگاه من

در ني ني چشمان تو خود را ويران مي سازد

و در اين حسي ست كه من آن را با با ادراك ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت

در اتاقي كه به اندازه ي يك تنهايي ست

دل من ...

كه به اندازه ي يك عشق است

به بهانه هاي ساده ي خوشبختي خود مي نگرد

آه ...

سهم من اين است...

سهم من اين است...

سهم من....... .

سه شنبه 7 آبان1387 توسط اسيـــــر |

پاييز عشق

پاييز عشق

از من و هر چه در من نهان بود

ميرميدي ميرهيدي

يادم آرد كه روزي در اين راه

ناشكيبا مرا در پي خويش

مي كشيدي مي كشيدي..

آخرين بار.....

آخرين بار....

آخرين لحظه ي تلخ ديدار

سر به سر پوچ ديدم جهان را

باد ناليد و من گوش كردم

خش خش برگ هاي خزان را

شنبه 4 آبان1387 توسط اسيـــــر |

بي وفا ....

بي وفا

ديدگان تو در قاب اندوه

سرد و خاموش خفته بودند

زودتر از تو ناگفته ها را

با زبان نگه گفته بودند

پنجشنبه 2 آبان1387 توسط اسيـــــر |